تبلیغات
استخدام نیوز - به من بگویید با دخالت های خانواده شوهرم چه کنم !!!
  • استخدام نیوز

کاربر عزیز،
به وبسایت استخدام نیوز خوش آمدید

به من بگویید با دخالت های خانواده شوهرم چه کنم !!!


استخدام نیوز -یکی از کاربران سایت برایمان نوشته است: لطفا" داستان منو هم به نظرسنجی بگذارید. شاید راه حل مشکلم پیدا شد. خیلی ممنونم از کمکتون.
برای دیدن توضیحات بیشتر اینجا کلیک کنید

وقتی اومدن خونمون خواستگاری بهم گفتن تو فقط بگو آره ما تضمینت میکنیم نمی ذاریم آب تو دلت تکون بخوره.... ولی آنقدر از دست تک تک خانواده شوهرم (که تازه مادر و پدر و خواهر ، 3 نفر بیشتر نبودن)حرص خوردم و گریه کردم.

شوهر خواهرم پولدار بود و گفتن یه وقت چشم هم چشمی نکنی . ولی دخترشون همش در حال چشم و هم چشمی با دوستاش فامیل و من بود. بهم توهین می کردن و همه چیز واسه خودشون خوب بود.به من میگفتن موهاتو بکن تو ولی دخترشون هر کاری که می کرد مهم نبود .

 قبل از ازدواج بهم قول دادن برام کار پیدا میکنن، تازه میگفتن نکنه بشی رئیس پسرمون! تا این حد!.... فکر میکردم راست میگن.بهم قول داده بودن که میتونم درسمو ادامه بدم.تازه بعد از 2 سال که مادرم واسم یه کار کوچیک پیدا کرد و تصمیم گرفته بودم درسم رو هم ادامه بدم ، برام یه کار دو روزه پیدا کردن.
(من صادقانه گفته بودم که پول برام مهم هست )


جلوی شاهچراغ بودم و گفتم امیدوارم یه خانواده مثل خودتون گیر دخترتون بیاد، شاید باور نکنید که بهم گفتن : " حرف دهنتو بفهم" !!!!!(خودشون هم می دونن که چقدر غیر نرمال هستند)

میخواستم برم لیزر کنم مادر شوهرم گفت سرطان زا هست ، ولی خودش میره لیزر میکنه !!!!!!!!!!!!!!پدرشوهرم که میاد خونمون تی کشو میزهارو میگرده. اگه یه عکس روی یخچالم اضافه بشه همه خبردار میشن.تازه این یه ذره اش هست...

شوهرم آدم خوبیه ولی پشتم نیست.همیشه از اونها دفاع میکنه و اینقدر به فکرشون هست و واسشون شور میزنه که نگو.بهم میگه از حرفاشون ناراحت نشم ولی خودش از کوچکترین حرف مادر من که تا حالا 2 بار هم بیشتر نظر نداده ناراحت میشه.


2 سال هر جمعه صبح راس ساعت 7 پدرومادرشوهرم یا میامدن خونمون وپدر شوهرم می اومد تو اتاق خواب منو بیدار میکرد ... یا زنگ می زدن و بیدارمون میکردن... کلا" توی جمع هم هر نوع جکی می گن هر نوع حرفی میزنن....

شوهرم راز خونمون رو نگه نمی داره و باید مثل دخترا همه چیزو واسه مامان باباش گزارش روزانه کنه.کجاییم ناهار چی خوردیم....
همش میگن نداریم... مثلا" یه بار مریض بودم و میخواستم برم دکتر پول کم داشتیم شوهرم گفت اونا هم ندارن... با وجودی که فرداش واسه دخترشون یه گوشیه 600 تا 800 هزار تومانی خریده بودن !شوهرم همش به فکر اونهاست.

البته این روزا به این نتیجه رسیده بودیم که ازدواجمون اشتباه بوده. آخه ما از دو قشر و فرهنگ و آداب رسوم مختلف هستیم.

من توی خونه ی هزار متری بزرگ شدم و همیشه همه چیز داشتم ولی اونا از زمان ازدواج ما خونه دار شدن .
من فقط حرفم اینه شما که نمی تونستید چرا به قول پدر بزرگ شوهرم لقمه بزرگتر از دهن گرفتید.
چرا واسه براورده کردن خواسته های دخترتون دارا هستید ولی واسه من ندار!
چرا اینقدر ریا می کنید و جلوی مردم نمایش میدید.( روزی که رفتیم خونشون از همون میوه و آبمیوه ای که ما دادیم آوردن،ولی چند شب پیش که مامانم رفت خونشون من از خجالت آب شدم. با وجودی که واسه مهمونای خودشون همچین بریز و بپاش می کنن که نگو....)

البته یه تفال به قرآن زدم گفت اینا خیلی دروغگو و متظاهر هستن و آخر توی همین دنیا به سزای اعمالشون میرسن که آرزوی آتیش جهنم رو می کنن.

من زندگیمو دوست دارم و واقعا" دوست دارم بدون هیچ حرف کلفتی زندگی کنم تنها عیبم حساس بودنم هست و نمی خوام کسی به من و همسرم توهین کنه.من واقعا" خسته شدم و بریدم . به نظرتون من با این خانواده چیکار کنم؟

اگه جزئیات دیگه ای می خواهید بگید تا کمکتون کنم.



«شوهر وابسته» گرفتار در دو راهی مادر و همسر


گاه در کشاکش بحث ها و جدال ها در زندگی مشترک، یکی از والدین سعی می کند فرزندان را به سمت خود بکشد تا جبهه قوی تری علیه والد دیگر تشکیل دهد. این جبهه گیری یا به اصطلاح گروکشی، باعث سردرگمی احساسی فرزندان نسبت به والدین می شود. معمولاً این والد علت ادامه زندگی را وجود بچه ها می داند و به این وسیله نوعی احساس عذاب وجدان در فرزند ایجاد می کند که اگر او نبود، والدش مجبور به تحمل چنین شرایطی نبود. از طرفی نوعی احساس ترس از دست دادن در فرزند ایجاد می شود که این امر وابستگی به والدین را در پی دارد. این وابستگی گاه تا بزرگسالی نیز ادامه پیدا می کند.

وابسته کردن کودک، ترفند برخی والدین برای پنهان کردن ترس خود

اصولاً وابسته کردن فرزندان، ترفندی است که گاه یک والد برای پنهان کردن ترس خود از تنهایی و تنها ماندن استفاده می کند. کودکی که در چنین شرایطی بزرگ می شود، همیشه نسبت به والدین (معمولاً یکی از والدین) احساس دین می کند و ناراحتی یا نارضایتی آن والد او را به شدت آشفته می سازد. معمولاً این افراد بعد ازدواج زمانی به مشاور مراجعه می کنند که همسرشان از وابستگی زیاد آنان به والدین به ستوه آمده است. گلایه این همسران معمولاً این است که شوهر یا خانم ما زمان زیادی را در کنار والدینش می گذراند، والدین وی برای همه امور زندگی شان تصمیم گیری می کنند یا همسر، توانایی مقابله یا مخالفت با خواسته های غیرمنطقی خانواده اش را ندارد.

رقابت با مادر همسر

اگر با چنین فردی ازدواج کرده اید یا قصد ازدواج دارید باید بدانید که والد (معمولاً مادر) همسر شما، ممکن است رقیبی جدی برای شما باشد. معمولاً تلاش برای بر هم زدن این وابستگی دو سویه و افراطی راه به جایی نمی برد؛ زیرا از طرفی والد هیچ گاه حاضر به ترک این وابستگی نیست و از طرف دیگر فرزند توانایی رها شدن از بار احساس دین نسبت به والدش را ندارد. اگرچه معمولاً خود این والدین همسری برای فرزندشان انتخاب می کنند، یعنی برای مثال عروس همیشه انتخاب مادر شوهر است، ولی ترس از تنهایی و تنها شدن گاه چنان قوی است که استقلال فرزندان باعث اضطراب تنهایی والدین می شود.


والدین وابسته و فرزندانشان به کمک نیاز دارند

در برخورد با والدین وابسته، هر نوع رفتاری که حاکی از تلاش برای کاهش این وابستگی باشد، والد را به واکنش وامی دارد تا ارتباط خود را با فرزندش قوی تر کند؛ بنابراین سعی نکنید در ابتدای کار در مقابل والد همسرتان جبهه گیری شدیدی کنید. از لحاظ روان شناختی، هم این دسته از والدین و هم فرزندانشان نیاز به کمک دارند. کمک به والد برای پذیرفتن استقلال فرزند و درک این واقعیت که باید به فرزند اجازه بدهد تا از زیر چتر حمایتی او خارج شود و از طرف دیگر، کمک به فرزند برای رها شدن از احساس دینی که سال هاست انرژی روانی او را به خود مشغول کرده است. اما رسیدن به این نقطه، زمان زیادی می طلبد و برای رسیدن به آن باید حوصله داشت و صبر کرد.

یک راهکار موثر

در چنین شرایطی، به عنوان یک همسر بهترین کاری که می توانید انجام دهید نزدیک شدن به والد همسرتان است. اگر رابطه شما با والد همسرتان خوب باشد، او شما را رقیب خود نمی بیند و کم کم استقلال فرزند خود را می پذیرد.

اگر همسرتان نیز دریابد که شما مورد تأیید والدش هستید، به شما اطمینان بیشتری پیدا می کند و به مرور زمان وابستگی اش را به شما منتقل می کند. از آن جا که این وابستگی برای وی لذت بخش تر است، چون احساس دینی در آن وجود ندارد، به سرعت افزایش می یابد و فرزند را از وابستگی شدید به والدش رها می کند.نکته مهم دیگر این است که اغلب این افراد معمولاً همیشه وابسته هستند، چه به والدین و چه به همسر و اعتماد به نفس زیادی ندارند حتی اگر خلاف آن را وانمود کنند.



مطالب مرتبط:

همسر مهربانی دارم ولی به زن دیگری علاقه مند شده ام که نمی توانم فراموشش کنم!

خوش تیپ اما بیکارم ، می خواهم با دختری شاغل ازدواج کنم اما کسی را پیدا نمی کنم!





موضوعات مرتبط

مقالات گوناگون ،

نظرات شما

  1. نیلوفر
    شنبه 28 فروردین 1395 03:11 ب.ظ

    وای امان از دست این مادر شوهرا ما کارمون به طلاق کشیده 1 سال و نیمه عقد کردیم پدر منو دروورده . مادر شوهرم یه بیوه زنه که به شوهر من خیلی وابستست انگار که من هووشم!!!! خونشون میرم حتی یه نگاه به من نمیکنه.جلو همه فامیلشون به من محل نمیده ابروی منو برده .بد بختیم اینه که خودش منو میخواست واسه پسرش از وقتی زنش شدم و عقد کردیم من شدم دیو دو سر واسش. خدا خیرشون نده. شوهرمم که ماشاالله انقدر دهن بین اونا بگن بمیر میمیره اصلا نمیگه من زنی دارم... 1 ماه تا عروسیمون مونده و من بلاتکلیف

  2. نگین
    یکشنبه 9 اسفند 1394 06:27 ب.ظ

    ُسلام دوستان گلم. منم نزدیک 1 سال میشه عقد هستم. با شوهرم فامیل هستیم. چون توی خانواده ام ازدواج فامیلی داشتیم و میدونستم دخالت خانواده ها وجود دارد مخصوصا این طایفه به شدت مخالفت کردم. اما شوهرم قول داد فقط خودم و خودش باشیم. و حتی جوری خودش رو نشون داد که مستقل هست و وابسته به حرف خانواده نیست. اما.... دریغ که بعد 5 ماه روی سکه چرخید. من در خانواده ای بودم که رفاه کامل داشتم. به ناگه این ها رنگ عوض کردن... خانواده شوهر شد دشمن سرسخت من. که چی؟... سر پول. اینقدر روی مغز شوهرم کار کردن با سیاستی که داشتن و دارن که این مرد به کل عوض شده. پدر شوهر با دخالت هایی که کرد و بذرهای کینه ای که در دل شوهرم کاشته بود باعث شد پسرش بهم بریزه و من رو بزنه. کینه از جایی به دل داره که دوباری گفت پول هات بده منم گفتم ندارم... این حسادت در وجودشون مونده... نتایجی که دخالت هاشون در پی داشت آخرش این شد که من و شوهرم رو از هم دور کرد. اما اون کماکان سنگ خانواده اش به سینه میزنه... من نمیتونم از خانواده اش جداش کنم. امیدوارم خودش متوجه اشتباهش بشه. و بفهمه دارن زندگیش رو به نفع خودشون بهم میریزن.

  3. فرزانه
    شنبه 12 دی 1394 04:05 ب.ظ

    سلام
    طرف حرفم با مخاطب هایی هست که با مادر شوهرشون یا شوهرشون مشکل دارن.
    من خودم یه سال و نیمه عقدم، با مادر شوهرم و جاریم واقعا مشکل داشتم ، مادرشوهرم به شدت پر توقع است، برای مثال :ایشون مستقیم لباس زیرشو( لباس زیر مادر شوهرم) بهم میداد تا براش بشورم، تا این حد!! با اینکه 41 سالشه و سرحال. و به شدت بد گویی منو پیشه شوهرم میکرد کلا حرفه منو میچرخوند، شوهرم که میفهمید دعوام میکرد ...
    ولی من تجربه هایی دارم که واقعا کارساز بوده:
    ۱- سعی کن بد گویی مادر شوهرتو دائم پیش شوهرت نبری.
    ۲. جلو خونواده شوهرت، خیلی به همدیگه محل نزارید، مادر شوهرخوشش نمیاد
    ۳. خونه پر شوهرت که رفتی، حرف بزن! آره حرف.هر چی که به فکرت میرسه تعریف کن، سکوت نکن. حتی اگه کم حرفی تو، جلو اونا باید حرف بزنی.
    ۴. زبون بریز، نگو خودشیرینیه، خودت ضرر میکنی، هیچ اتفاقی نمیافته اگر به مادر شوهرت بگی :جدا دلم براتون تنگ شده بود... از فلانی احوالتونو پرسیدم... راستی حالتون بهتر شده...
    ۵. از شوهرت انتظارنداشته باش تورو به خونوادش ترجیح بده، مردی که با چند تا گریه تو و بدگویی های تو از مادرش، اونو میزاره کنار، قابل اعتماد نیست.
    ۶. اگه کنایه زد یا تیکه پروندن بهت، گاهی سکوت کن و گاهی تو هم یه شوخی کن،نرمال. مثلا اگه مادر شوهرت گفت:احوال ماراهم که نمیپرسید. ( حالا زنگم زده بودیا)، بگو : جای شما تو قلب ماست.
    آتیش خاموش میشه.
    ۷. گذشت کن، بیخیال شو اینقدر بهش فکر میکنی که چی؟؟؟ بابا مادر شوهرت یادشم نمیاد ناراحتت کرده
    میدونم سخته، اگه زندگیت خوب باشه و خونواده شوهرت عالی و تو هم متقابلن خوب باشی که هنر نکردی،
    زمانی هنر کردی که شرایط بد باشه ، شرایطو تغییر بدی
    .
    سه چهار ماه ( حداکثر) رو خودت کار کن، بهتره که سی سال کنارشون یه لبخند مجازی بزنی

  4. یکشنبه 6 دی 1394 08:12 ب.ظ

    سلام.من ۶ماهه عقد هستم مادر شوهرم به خودم تا حالا هیچ حرفی نگفته بدی نکرده ولی در پشت به همسرم یاد میده که تو در دوران عقد نباید خرجی زنتو بدی و چون همسرم یه مدته بیکاره انگار داره به من تحمیل میکنه و این شرایط خیلی اذیتم میکنه
    واسم چله ای یه هندونه کوچیک و خراب اوردن و تا با شوهرم دردو دل کردم سریع طرف اونارو گرفت نمیدونم چیکار کنم سردر گمم
    توروخدا کمکم کنید

  5. فاطمه
    دوشنبه 11 آبان 1394 10:44 ب.ظ

    منم الان یک سالونیمه عقد کردم دیگه خسته شدم. اولای عقدمون برادرنامزدم میرفت گوشیمو میگشت ک من دوس پسر نداشته باشم هرچی ب نامزدم میگفتم ب اون چه یه چیزی بهش بگو میگف عب نداره اون ک کاری نداره تو گوشیت برنامه میخادیکی نیس بگه من هر هفته برنامه نصب میکنم؟؟یا مادرش برگشته ب من میگه گوشیتو ده روز بده دست من باشه . یه اتفاقی واسه نامزدم افتاده بود ک دیه گرفت اون دیه رو ریخت تو حساب مادرش من اگه پول بخام باید دستم جلو اون دراز کنم انگار ک من گدام دوهفته خونن بودم همش 2هزار تومن ب من پول تو جیبی داد گفتم مگه من گدام.نامزدم اصلا ب حرف من نیس هرکاری بخاد میکنه مشورت بامن نمیکنه همیشه باید مامانش اجازه بده کاری انجام بده انگار نوکرشونه اگه داداشش کار داشته باشه نامزدم باید هرجور شده بره کارشو انجام بده ولی نامزد من ک کار داشته باشه ب اون هیچ ربطی نداره هیچ استقلالی از خودش نداره ولی میگه نه من خودم تصمیم میگیرم مادرش باسیاسته جلو من نمیگه یا کاری نمیکنه ک چیزی بگم جلو من خوبه و میگه من دخالت نمیکنم ولی پشت سرم ....
    دیگه خسته شدم نمیکشم نمیدونم باید چیکار کنم مادرش حتی نمیزاره ک نامزدم بره سر کار سر هرکاری میره بالاخره یه کاری میکنه ک نامزدم کار نکنه ک دستمون جلو اون دراز باشه مادرم میگه طلاقتو میگیرم. تو دوراهیم نمیدونم چیکار کنم دوکلمه حرف باهاش بزنم اخرش دعوا میشه توجیبی ک میخاد بهم بده زورش میاد اگه چیزی بخاد بخره زورشون میاد من باید هیچی نخام هیچی نپوشم هیچی نخورم ک پولشون خرج نشه وقتی اومدن خاستگاریم میگفتن تو بگو بله ما نمیزاریم اب تو دلت تکون بخوره ولی الان .....

  6. چهارشنبه 6 خرداد 1394 12:30 ب.ظ

    سلام من نظرات و همه خوندم اما با بعضی مخالفم منم یازده ماهه عقدم تجربه های من اینکه هیچوقت از بدی خانواده شوهرت به شوهرت چیزی نگو بجز یا بار فقط یک بار بگو اونم با احترام و قربون صدقه و بگو که چقد دوسش داری و میخواهی دخالت تو زندگیت نباشه باید خودت و بیشتر به شوهرت نزدیک کنی یعنی روابط باهاش خوب باشه سعی کنید اعتماد به نفس شوهرتون و بالا ببریم تا بتونه احساس خوبی نسبت به خودش داشته باشه باعث پیشه احساس خوبی هم به زندگیش داشته باشه و بدونه که میتونه کارش و خودش انجام بده

  7. سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 12:14 ق.ظ

    خدا صبرت بده من از تو بدترم .کلا رفت و آمدمو قطع کردم. الانم که بچه دار شدم نیومدن حتی نو ه شونو ببینن اونقدر بی عاطفه هستن.

  8. جاذب حسد
    یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 12:23 ب.ظ

    همه از حسادت مادر شوهر میگن من از حسادت جاریام دیونه م کردن اینو میگیری اون یکی داره یه کارایی میکنه نمیدونم باهاشون چیکار کنم رفت و امدمم خیلی خیلی کمه مادر شوهرم بیچاره گیر کرده بین ما با من که خوبه با بقیه نمیدونم البته اوایل تقصیر اون بود هی میومد پیش اون ازاون یکی تعریف میکرد همه رو با هم دشمن کرد الان نمیتونه جمعش کنه یکی به کارمندیم حسودی میکنه یکی به ظاهرم یکی به شوهرم باور کنید خودشونم زندگیشون خیلی خوبه اما از این همه گوشه و کنایه هاشون خسته شدم شوهرم یه فرشته است برادراشم خیلی خوبن دلم نمیاد بگم قطع رابطه فقط یه جاری اخریم اخر حسادته حتی شوهرشم ازم بدش میاد نمیدونم چیکار کنم خودش خوشکل اما همیشه از ظاهرم ایراد میگیره نرمال نیست یه روز شاد یه روز ناراحت یه روز قهر یه روز اشتی اگه راه حلی دارید بهم بگید نمیخوام تو این محیط ها ی پر تنش زندگی کنم

  9. دوشنبه 25 اسفند 1393 09:53 ق.ظ

    افرین موافقم

  10. عاشق
    چهارشنبه 1 بهمن 1393 04:42 ب.ظ

    سلام،خداروشکر یه مادرشوهر دارم ماه،اصلا اهل دخالت نیست،از داشته هاشون میگذرن به خاطرما،ولی من هم کم نمیذارم،تامیتونم هم به اونا وهم به شوهر مهربونم محبت میکنم،شش ساله که باهاشون زندگی میکنم،تا الان کوچکترین بحثی بینمون پیش نیومده،یه خواهرشوهرویه برادرشوهر هم سن خودم هم توخونه دارم ولی کوچکترین گلایه ای ندارم،این رو فقط نتیجه ی محبت و سازگاری میدونم۰عشق توخونه ی کوچیک شش نفری ما فراوونه۰آرزوم براهمتون همینه۰

  11. یکشنبه 14 دی 1393 06:39 ب.ظ

    با سلام
    هیچ کس از من بدبختر نیست . پدر شوهرم سکته مغزی کرده ولی خیلی از کاراش رو خودش میتونه انجام بده . دو تا برادر شوهر و دو تا خواهر شوهر دارم. همه وظایف خونه به عهده شوهر من هست. مادرش رو ببره بیرون بگردن ولی من باید تنها بشینم تو خونه. مامانش هم که توقع داره هر روز برم براش نظافت کنم. اگه برا مامان باباش کار کنم درست محل میدن و شوهرم هم به من احترام میذاره اگه کار نکنم که دیگه هیچی. وقتی مهمون میاد خونشون مثل کلفت باید کار کنم و خدا وکیلی یکبار هم از سر جاش بلند نمیشه. مادر شوهرم همش دروغ میگه و کلاس میذاره. میگه هر دستی بدی پس میگیری. یعنی همش برام کار کن تا عروست در آینده برات کار کنه. مهمون هاشون زیاده . خیلی کمردرد گرفتم از ا بس کار کردم. اگه یه موقع خواستم برم خونه مامانم ، مامانش باید جلو ماشین بشینه.و هزاران کار دیگه

  12. چهارشنبه 12 آذر 1393 01:56 ق.ظ

    دوش.ده ساله ازدواج کردم منم اشتباهات شمارو میکردم و مشکل شما رو داشتم این جور اتفاقی میخوان بگن ما درست میگیم حتی اگه حرف خودشون رو بهشون بگی میگن اشتباه پس درست بشو نیستن.اما شما باید تاشوهرتون میبینی شروع به شکایت نکنی اول بهش برسی بعد بهش بفهمونی زندگیتون رو دوست داری و نمیخوای از هم بپاشه به خاطر حرف بیخود دیگران.زیادجزییات روبرافامیلتون نگید چون چوبش میکننومیکوبن دوسرتون همیشه اون کاری که به نفع خودتون بکنید نه نفع دیگران .تابه جاهای باریک نرسیده حلش کنید ی جایی هم لازمه نه ببینی نه ببینی نه بشنوی وکار خودتو بکنی .طول می‌کشه ولی میشه من تازه یکی دوساله شوهرم پشت مه .خودشم همیشه میگه ما مردا خوب خرایی هستیم فقط زنا نمی دونن چه جوری سواری بگیرن .فقط باید قلقشون بیا دستت .هنوزم برامادخالت میکنن ما گوش نمیدیم تاجایی که به نحوه فرش پهن کردنمونم کار دارن

  13. هستی
    سه شنبه 11 آذر 1393 12:07 ب.ظ

    سلام دوستان ...
    من متن همتونوخوندم ب خودم خیلی اممیدوارشدم مادر شوشوم بد نیست اما خوبم نیست اما شوشوم خیلی خوبه عاشقشم هرچی گله شکایت کتم میگه حق باشماسودر نبودمن سعی میکنه غیرمستقیم بامادرش صحبت کنه امابعضی وقتادر نبود شوشوم مادرش تیکه میاندازه خیلی حرص میخورم پدرشم تازه فوت شده و مادرشم تازه عمل انژیوانجام داده جدیدا شوهرم خیلی بهش توجه میکنه ومدام حالشومیپرسه ونگرانش قبلنا اینطوری نبود البته مادرم میگه بهش حق بده چون تک پسر وخواهرشم متاهله انصافن خواهرش خیلی خانمه دوسش دارم
    اما مادرش خیلی لجمو در میاره...
    با این اوصاف وضع من از شما بهتره
    برای همتون دعا میکنم برای منم دعاکنید............

  14. شنبه 1 آذر 1393 08:47 ب.ظ

    سلام

  15. میترا
    چهارشنبه 28 آبان 1393 08:22 ب.ظ

    سلام .
    شوهر منم دقیقا ی ادم كاملا وابسته اس، همه جیز رو ب مامانشینا میكه ولی من لزومی نداره بدونم، بااونا تصمیم میكیره من بعدها باخبر میشم، حالم از رفتاراش بهم میخوره، خیلی خسته شدم، كلا ادم بدی نیسا، ولی این مشكلش ك اصلا بمن توجه نمیكنه، عذابم میده، فقط مامانش،اجیش..
    هرجا بخایم بریم اول اونا... بعد من..

    تاكی تحمل كنم

  16. هدیه
    سه شنبه 29 مهر 1393 04:16 ب.ظ

    عزیزم منم به مشکل تو دچارم خدا لعنتشون کنه این جور کسا اصلا جرا پسراشونو زن می دن واکذارشون کن به خذا تورو خدا اگر کسی راه حلی م داشت بگه ثواب داره

  17. محمد اسماعیل
    پنجشنبه 27 شهریور 1393 10:42 ق.ظ

    سلام . یکم با سیاست کارهایی را که خانواده شوهرت دارن انجام میدن و باعث اذیت وازار دادن شما میشه رو جوری برنامه ریزی کن که با شوهرت درگیر بشن و تازه اول بازی هست که شما میتونید از این فرصت استفاده کنید و بازی رو دست بگیرید .......

  18. aleme
    پنجشنبه 24 بهمن 1392 12:24 ق.ظ

    واین نیزبکذرد........

  19. روژان
    دوشنبه 7 بهمن 1392 06:21 ب.ظ

    تو می تونی تو می تونی هی هی

  20. atefeh
    شنبه 5 بهمن 1392 11:54 ب.ظ

    منم مادرشوهرم بد .نامزدم حرف من نگه نمىداره. 2ماهه عقدىم. دارم جدامىشم

  21. ملیحه
    جمعه 4 بهمن 1392 11:52 ب.ظ

    سلام.گلم حرف همه با مادر شوهرهاشونه مال من مادر بزرگ شوهرمه . تا حدی که مادر شوهرم میترسه به من زنگ بزنه یا توی جمعی عنوان بشه من عروسشم .الان 7 ساله ازدواج کردیم و یه پسر خوشگل دارم که 4 سالشه . فقط به خاطر بنیامینم تحمل می کنم اگه یک ثانیه موقعیت منوداشتی روزی هزار بار میمردی .الان یک هفتس صبح میرم خونه ی مامانم شب برمیگردم که نبینمشون .اینا هم عده ای پول داری میکردن تمام داراییشون تو دنیا یه خونه ویلایی اینقدرپولدارن که پسرشون و یدونه نوشون باید توی زیرزمین زنگی کنه پول نباشه ادم باشین نون خالی بخوره ادم ولی انسانیت داشته باشه .من دختر خونه بابم که بودم دقیقا 8 سال پیش 206 زیرام بود.شوهر کردیم خرج خونمونم پدر مادرمون میدن . این دیگه چه رسمیه . اگه قانونی بود توی این مملکت که یه ذره حق به زن میداد این مشکلا ت حل میشد.کلا از بحث دور نشیم بعضیا واقعا احترام پذیر نیستند واقعیتی درمانش دوریه . من اگه از پیش اینا جدا میشدم همه چیز حل میشد ولی په کنم که اینقدر وضع اجاره ها بالاست که شوهرم راضی نمیشه دوست داره ولی قدرتشو نداره ماذم هم میگه اگه من برات خونه بخرمرو که هستنرو تر میشن . حرف راست هم که جواب نداره پس می سوزیم و میسازیم تا ببینیم خدا چی نوشته برامون؟

  22. تینا
    یکشنبه 29 دی 1392 02:26 ب.ظ

    سلام تنها راه حل قطع رابطه با خانواده شوهرته/منم شوهرم تک پسر بود همین مشکلاتو داشتم بهش گفتم یا من یا خانوادت اونم من و انتخاب کرد الان سه سال باهاشون هیچ رفت و امدی نداریم طوری که التماس میکنن باید همین کارشون کنی تا ادم بشن اگرم شوهرت قبول نکرد طلاق بگیر الکی جوونی خودت هدر نده

  23. یه عروس بدبخت
    دوشنبه 16 دی 1392 04:43 ب.ظ

    ایشاالله این مادر شوهرا نسلشون کنده بشه.الهی خیر نبینن که زندگی بچشو حاضره بهم بزنه تا بچش نره سمت زنش .اینجور ادما بدبختن .
    عزیزم دقیقن منم همینطوریم .5 دقیقه یکبار زنگ میزنه کجایید نمیاید .دارید چی میخورید.من هرچی میام براش تعریف کنم میگه حسن گفته تکراریه.اتیشم زده.بمیره الهی راحت بشیم.

  24. چهارشنبه 27 آذر 1392 07:09 ب.ظ

    عزیزم سرگذشت زنذگی خوذم راخوانذم که متاسفانه مال زنهای خاورمیانه است ولی من بعذاز8سال بذبختی که کمک خرجم پذروماذرم بوذنذازان شهررفتم واصلا رفت وامذ نکرذم شوهرم اگرمیخواست خوذش تنهامیرفت راحت شذم ازذست7نفرشان بچه من23سالش است یک ابنبات هم نذیذه واماشوهرم بذحال بوذبفکرتولذخریذتولذخواهرزاذه اش بوذفقط ذوری ذوری راه حلش

  25. فاطمه
    پنجشنبه 14 آذر 1392 01:17 ب.ظ

    سلام عزیزم من جز دعا برای شما و زنانی مثل شما که یکیش زن عموم و دیگری عمه هام هستن نمی تونم کاری بکنم فقط میگم خدا صبرتون بده و مشکلتون رو حل کنه به حق خانم حضرت زهرا سلام الله

  26. سه شنبه 30 مهر 1392 09:56 ق.ظ

    الهی که خانواده شوهر خیر نبینن که باعث اذیت عروس میشن/من که شوهرم تازه بعد ازدواجش پدر مادر دار شده/ از جهازم عیب می گیرن بعد میرن وسایل مثه مال منو می خرن/ خدا خودش جوابشون رو بده

  27. سونی
    دوشنبه 22 مهر 1392 04:14 ب.ظ

    سه هفتس عقد کردم زجر کشم کردن منم تحملم زیاده باید بسازیم

  28. sirvan
    چهارشنبه 30 مرداد 1392 05:32 ب.ظ

    خب با مادر شوهر بهتر از قبل رفتار کن و بعدشم یکاری کن شوهرت به تو وابسته شه
    دنیا دو روزه به خودت سخت نگیر

  29. دوشنبه 21 مرداد 1392 10:27 ب.ظ

    سلام خواهرم ، مساله اصلی اینجاست که همسر شما نه استقلال فکری داره و نه ........ که این یعنی وابستگی زیاد و حتی اینکه قدرت اجرائیات و تصمیم گیری همسر شما ببخشید رک میگم ضعیف هست ، و حدس میزنم در این خانواده زن سالاری باشه بیشتر ، با مادر شوهری با سیاست بالایی طرفی ، خواهرم رمز موفقیت تو صبر و سیاست هست تو باید دید و باور خانواده همسرت رو با رفتارت عوض کنی ، درجه اول به همسرت محبت کن و در رابطه با مسائل باهاش صحبت کن ، و بهش بگو لزومی نداره که بخواد مسائل ریز و درشت زندگی رو به کسی بگه و خود دار باشه ، و بهش بگو که از این رفتارش تو ناراحت میشی ، و این اصل رو در رابطه با همسرت رعایت کن اگر خانواده همسرت رفتاری ازشون سر زد که باب میل تو نبود گله و شکایت بهش نکن متوجه اش کن که رفتار خانواده اش غیر منطقی و نا عادلانه بوده ، و اما در مورد خانواده همسرت سعی کن حتما حتما با صبر و سیاست برخورد کنی بعضی اوقات انسان در شرایطی که قرار میگیره مجبوره وانمود کنه که خونسرد هست ، از دست کسی ناراضی نیست و حتی خواهرم متاسفانه یه عده ای قدر محبت خالص و بی رنگ ریا رو نمیدونن و آدم رو مجبور میکنن که تظاهر کنی به محبت کردن ، تظاهر به دلسوزی ، چون اینطور محبت کردن و دوست داشتن رو بیشتر قبول دارن ، و انسان رو خودشون مجبور میکنن به نقش بازی کردن ،سعی کن همیشه در نهایت خونسردی هر مساله رو که برات غیرمنطق کار گذاشتن تو با منطق جواب بدی ولی ظاهرت باید انسانی آروم و با محبت و دلسوز نشون بده هر چند که در درونت یه آتشفشان هست که هر لحظه منتظر فوران و منفجر شدن هست ، و طوری وانمود کن بهشون که تو اینو میدونی که اونا خیر و صلاح تو رو در مسائلی میخوان ولی با سیاست کار خودت رو انجام بده ، اگرم بتونی همسرت رو دور کنی از خانواده اش خیلی بهتره حتی برای چند سال چون از اونجایی که از ظاهر قضیه پیداست اگر صبر و سیاست و محبت در پیش بگیری همسرت مثل یه انگشتر میشه توی دستت نه تنها همسرت بلکه خانواده همسرت
    اگر خواستی بهم ایمیل بده در خدمتم
    فقط یادت باشه در مسائل لجاجت و بی صبری به خرج ندی ، حد الامکان خودت رو به آرامش دعوت کن
    خانواده همسرت باید به این باور برسن که عروس بردن نه برده!

  30. mahnazt
    پنجشنبه 17 مرداد 1392 04:02 ب.ظ

    طلاق بگیر واسه چی خودتو عذاب میدی اگه شوهرت دوست میداشت واست هر کاری میکرد حتی از خانوادش میگذشت همین
    والا منکه زندگیتو خوندم اعصابم بهم ریخت نمیخوام ناامیدت کنم ولی آدم مگه چقد زنده اس؟؟؟؟؟

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30